تبلیغات
درحسرت وصال...

درحسرت وصال...
آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند. دکتر علی شریعتی
 
داری میروی و من هنوز خرده شیشه هایم را جمع نکرده ام...
داری میروی و من تازه به تو عادت کرده بودم
داری میروی و من ترس بَرَم داشته ، که توی این دنیای بی در وپیکر چگونه راهم را پیدا کنم...
برو...عیبی ندارد...پشت سرت را هم نگاه نکن...ما آدمها همیشه غر میزنیم
بخاطر نخوردن یک وعده غذا ، چقدر سرت نِق زدیم و تو آرام و متین گوش دادی و گذشتی!
رمضان! برو...فکر من هم نباش ، من عادت دارم...تا می آیم دل ببندم باید دل بکنم...
رمضان! برو...ومنت هایی که سرت گذاشتیم ، بخاطر یک ماه روزه داری ، نادیده بگیر...
رمضان! برو ...ولی یادت باشد که دلم از الان برای سحر هایت تنگِ تنگ است.برای افطاری هایت تنگِ تنگ است،
برای قران خواندن های الکی ام تنگِ تنگ است
رمضان !برو...ولی یادت باشد که باز هم از شبهای قدرت باز ماندم و نرسیدم...
رمضان !برو...ولی یادت باشد که رفتی پیش خدا ،بگویی فلانی باز هم عقب افتاده ، کمکش کنید...


دلم نمیاد دلنوشته وداع را بنویسم...هروقتم که بهش فکر میکردم،باخودم میگفتم خوب حالا وقت دارم...برای خداحافظی زوده...کـــو تا ماه رمضان تموم بشه...!ولی خوب مثه اینکه دیگه وقتشه...تا حرف از خداحافظی با ماه رمضون میاد چشمام پر از اشک میشه...آخه من به خدا عادت کردم...!من به این مهمونی عادت کردم...!من به این سفره و به سفره دارِ کریم اون عادت کردم...دلم گرفته...عجب سفره ای بین ما پهن بود...شاید بخوایین حرفای خودم را،بهم یادآوری کنید و بگید همه ماه ها ماه خداست و سفره ی خدا همیشه پهنِ بین ما...اصلاً ما باید یه کاری کنیم تا خدا مهمون همیشگی دلامون باشه...درسته،ولی قبول کنید ماه رمضون یه ماه دیگه بود...اصلاً حال و هوای این ماه با بقیه ماه ها خیلی فرق داره...آخه چرا اینقدر زود گذشتی ماه مهربونیه خدا...!
این روزای آخر ماه مبارک حس و حال یه زائر را دارم...یه زائر اونم از جنس زائرای امام رئوف...دیدید وقتی آدم میره حرم آقا چه حالی داره...همش سعی میکنه توی حرم باشه...به همه صحن ها و رواق ها سربزنه...دوست داره به در و دیوار این حرم تکیه کنه تا وجودش از نگاه آقا لبریز بشه...حتی وقتی از جلوی مهمانسرای حضرت رد میشه یه آه حسرتی میکشه و میگه کاش منم یه روز مهمانِ مهمانسرای حضرت باشم و به یه لقمه نونی هم که شده از این سفره پربرکت سهمی داشته باشم...اون لحظه آخرم چقدر دل کندن سخته...آدم محو گنبد طلای آقا میشه...محو زائرای آقا میشه...آدم دوست داره سرش را بزاره رو سنگفرشای حرم آقا و زارزار گریه کنه...وقتی هم که داره از حرم میره بیرون...هِی برمیگرده و عقبش را نگاه میکنه...اونقدر نگاه میکنه تا وقتی گنبد طلا از جلوی چشماش کنار میره...نمیدونم چرا دلنوشته ام رنگ و بوی زیارت گرفت...!نمیدونم...!شایدم پُر بیراه نگفته باشم...!
خب مگه نه اینکه ما مهمونِ خدا بودیم...مگه نه اینکه هرروز با یه دعایی میرفتیم درِخونه خدا... مگه هرشب با دعای سحری،ابوحمزه ای و یا مناجات حضرت امیری با فرشته ها همکلام نمیشدیم...حالا منم محو این مهمونی شدم...محو مهمونای باصفای خدا شدم...حس میکنم تواین ماه زائر و میهمان حرمِ خدا بودم...حرمی که خادماش همون فرشته ها بودن...عجب مهمانسرایی داشت این حرمِ خدا...!عجب برکتی داشت این سفره های سحری و افطار این حرم واین مهمانسرا...!انگار یکی دستات را گرفته بود و نشونده بود سرسفره...گفت بشین که حالاحالاها مهمون مایی...!ولی تا چشم بهم گذاشتم تموم شد...!دیگه لحظه،لحظه وداعه...دوست دارم سرم را بزارم کنار این سفره ی خدا و یه دلِ سیر به حال خودم گریه کنم...آخه من که جایی را ندارم برم...دلم خوش بود به اینکه مهمونِ خدا بودم...حالا دیگه باید کوله بارم را ببندم...خودم دستِ خالی ام...ولی نگاه میکنم میبنم فرشته ها برام سنگ تموم گذاشتن...
ادامه مطلب
اونقدر برام سوغاتی خردیدن! که جایی برای بردن اونا ندارم...!انگار خدا به فرشته های مهربونش سپرده تانکنه یه وقت دستِ خالی برم...!آخ که چقدر مهربونی خدا...آخه من که مهمون خوبی نبودم برات...چقدر بهم لطف داشتی...بازم هوای من را داری...خدا دلم برات تنگ میشه ها...دلم نمیخواد از این آسمونت رها بشم و برم روی زمین...نکنه دستم از تو دستات رها بشه...نکنه دوباره زمینی بشم...خداییش که هیچوقت حرفم را زمین نذاشتی...!اگرم گذاشتی حتماً خیری توش بوده...
همیشه برام خدایی کردی درحالی که من...!همیشه وقتی جایی مهمانی میرفتم مخصوصا یه چند روزی اقامتم اونجا طول میکشید به اونجا و صاحبخونه عادت میکردم،هر موقع یادم به برگشتن به خونه و دور شدن از اون فضا می افتاد ته دلم احساس دلتنگی میکردم و اصلا دوست نداشتم اون لحظه بیاد
اما زود به خودم میگفتم هنوز که تمام نشده، هنوز هم داره خوش میگذره
اما بالاخره اون دل نگرانی و لحظه خداحافظی میرسید
موقع رفتن و خداحافظی با صاحب خونه از شدت ناراحتی و بغض نمیتونستم درست خداحافظی کنم و ازش بخاطر میزبانی خوبش تشکر کنم ، بغض نمیذاشت بگم ما هم منتظریم، تنهامون نذارید و...
کم سن و سال تر که بودم قدرت بغضم زیاد بود و تو گلو نمی موند و اون بغض از چشمام سرازیر می شد و من هی تند تند اشکام رو پاک میکردم تا صاحب خونه نبینه و خجالت نکشم...
اما همین که پام به ماشین و و خلوت خودم میرسید تمام بغضم رو بدون شرم خالی میکردم
کمی که آروم تر میشدم توی دلم به خودم میگفتم ،بابا قرار نیست دیگه همدیگه رو نبینید که ، اونها میان ، تلفن هست ، سال دیگه باز برمی گردیم و به خودم امیدواری میدادم...
وتمام سال رو با یادآوری اون خاطرات قشنگ میگذروندم تا باز لحظه ی دیدار و مهمونی برسه...
این روزا هم دقیقا همین حس به سراغم اومده... مهمانی یک ماهه در کنار یک میزبان مهربون تموم شده و الان موقع خداحافظیه...

پارسال دقیقا همین موقع توی آخرین سحر رمضان 91 یک خداحافظی غمگین با رمضان داشتم و بعدش کلی گریه کردم...
یک سال در تب و وتاب این مهمونی بودم و با یادآوری خاطرات خوشش به خودم امید یک دیدار دیگه دادم
باز لحظه دیدار با اون میزبان دوست داشتنی و مهمان نواز توی شهر قشنگش ، شهر الرمضان رسید.
روزهای اول کمی ساکت بودم و به اصطلاح هنوز یخم باز نشده بود و احساس غریبگی میکردم...اما هر روز که میگذشت توی خوشی های این مهمونی قشنگ غرق میشدم و حسابی با میزبان سرگرم بودم
اما هرروزش که میگذشت غم لحظه جدایی و خداحافظی آزارم میداد...اما باز خوشحال بودم و میگفتم هنوز که موعد این مهمانی به پایان نرسیده پس تا وقت هست حسابی استفاده کن
اما چه قانون تلخی که هر آغازی رو پایانی و هر سلامی رو وداعی هست...
الان هم رسیدم به لحظه خداحافظی و دل نگرانی که این یک ماه باهام بود
باز من هستم و اون بغض که داره تلاش میکنه خودشو بشکنه
اینبار دیگه برخلاف همیشه از میزبانم خجالت نمیکشم
دیگه اشکای پنهانی نمی ریزم،دارم روبروش گریه میکنم و میگم من طاقت ندارم بگم خداحافظ
دارم میگم خیلی بهم خوش گذشت، شهرت خیلی با صفا و آرامش بخشه...
دارم میگم منو ببخش داشتی دستمو میگرفتی جاهای دیگه این شهر رو هم بهم نشون بدی اما من میگفتم فعلا خستم، فعلا خوابم میاد...اگر میدونستم اینقدر زود تموم میشه هیچ وقت این لحظات قشنگ رو تو خواب نمی گذروندم
دارم میگم تو هم به ما سر بزن، بیا،تنهامون نذار، من زنگ نزدم یادت کنم تو به من یادآوری کن این لحظات قشنگ رو،نذار توی شلوغی دور و برم تو رو گم کنم...
اما مطمئن باش تمام این یک سال رو با یاد این خاطرات قشنگ که از تو و این مهمانی دارم میگذرونم تا باز لحظه دیدار برسه
نذار آخری دیدارمون توی این شهر باشه
 سفرت داره جمع می شه،اومدم بیفتم به پای اسمات.بیفتم به پای "الرحمن".به پای "الكریم"..بیفتم پای "الغفور" ت...وتكون نخورم.همون پای "الغفور"ت بمونم.دخیل ببندم.پای"الغفور"ت،نذر كنم..پای "الغفور"...پای "الغفور"ازحال بروم... برای "الغفور"ت نماز حاجت بخونم .برای"الفش.لام الغفور.غین.ف.واو.ر"برای تمام حروفش نمازبخونم.برای سلامتی حروفش آیة الكرسی بخونم.كه به سلامت ازمن بگذرن.كه ببخشی وبگذرن.كه نكند دوباره اشتباه كنم و"الغفور"ت ازدستم بیفتدوتكه تكه شود...ازچشمت بیفتم ودلم تكه تكه شود... نكند"الغفور"ت راقایم كنی! تادست وپاكردن دوباره ی"الغفور" باید چقدربدوم دنبالت... بااشك بدوم دنبالت... اصلاخوب است اسم یك نفررابیاورم؟! آن وقت بااسم اون یك نفر...آخه توبرای اسم اون یك نفر... خودت خواستی ها! اصلاخودت یك كاری میكنی به اینجابكشه حرفام... خوب است كنار "الغفور"بگویم بك یا حسین...؟میخوام غوغابشه كنار" الغفور". گردوخاك كنم.بهم بریزم خودم را...جهانم را...آن قدر میمانم پای این "الغفور" تابرگردی...نگاهت برگردد... بعد،من،توباشم كه فرداصبح ازخواب بیدارمی شوم. توباشم كه مینویسم اینجا.توباشم كه...توهستی... حالاكه سفره ات دارد جمع میشود... میخواهم بغلم كنی.مثل آن همه آدم كه در آغوششان كشیدی.ومن فقط نگاه كردم و بغض كردم.میخواهم شلوغ كنم.زاربزنم."الغفور"ت زارمیزند...به من زار میزند...مثل لباس های بزرگ به تن آدم های كوچك...اماحالاتوبا"الغفور"بزرگت،خدایی كن... = ببخش این كوچك را=
مواظب دغدغه های دلم باش..

میخوام با تمام وجود بگم میزبان خوبم، خــدای خوبم دلم برای این شهر، شهر الرمضان تنگ میشه
سال دیگه هم منو لایق این مهمانی قرار بده تا جز دعوت شده ها باشم
خدایا من چتر گناهان رو روی سرم نمیگرم تا باز رحمتت روی سرم بباره ...حلالم کنید فرشته ها...حلالم کنید مهمونای خوبِ خدا... حلالم کن ای ماه خوبِ خدا...!

اسم "عهد" که می آید شقیقه هایم تیر می کشند... قول هایی که داده ام...عهد هایی که بسته ام... بغضم درد می گیرد...مثل وقت هایی که صحن جمهوری، رو به روی گنبدش نشسته ام. مثل وقت هایی که گوشه ی اتاقم زیر پنجره نشسته ام و می نویسم، مثل وقت هایی که "بسم الله الرحمن الرحیم" را می گویم تا دعا کنم، مثل همه ی وقت هایی که یاد عهد بستن هایم می افتم... دارم فکر می کنم چقدر خوب است که با وجود تمام بد بودن هایم...خدا نمی گوید : "عهد بستم که دگر عهد تو باور نکنم..." خدایا...خودت می دانی من ... م ن .......
پر از بغضم...نکند مهمانی آخرم باشد؟
چقدر حس حسرت توام با ترس دارم...





[ یکشنبه پنجم مردادماه سال 1393 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ . ]
درباره وبلاگ

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."شهیدچمران

هر کس مرا طلب کند، مرا می یابد هر کس مرا یافت، مرا می شناسد
هرکس مرا شناخت، مرا دوست می دارد و هر کس مرا دوست داشت، عاشق من می شود
و هر کس عاشق من شد، من عاشق او می شوم و هر کس من عاشقش بشوم، او را می کشم
و کسی که او را بکشم، بر من دیه اش واجب است و کسی که دیه اش بر من واجب شد،
پس خودم خون بهای او می شوم

jamandehtanha72@yahoo.com
نویسندگان
نظر سنجی
  • اگر زندگی این دکمه ها رو داشت ، کدام را انتخاب میکردی؟؟





  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب

    دریافت کد صلوات شمار

    دریافت کد موسیقی