تبلیغات
درحسرت وصال...

درحسرت وصال...
آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند. دکتر علی شریعتی

حضرت زینب (س)

... پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی.

بغض، راه گلویت را بسته بود، چشمهایت به سرخی نشسته بود، رنگ رویت پریده بود،

تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود. دست و پای کوچکت می لرزید

و لبها و پلکهایت را بغضی کودکانه، به ارتعاش وا می داشت. خودت را در آغوش پیامبر انداختی

و با تمام وجود ضجه زدی.پیامبر، تو را سخت به سینه فشرد و بهت زده پرسید: چه شده دخترم؟ 

 تو فقط گریه می کردی.

پیامبر دستش را لا به لای موهای تو فرو برد، تو را سخت تر به سینه فشرد،

با لبهایش موهایت را نوازش کرد و بوسید و گفت: حرف بزن زینبم! عزیز دلم! حرف بزن!

تو همچنان گریه می کردی.چه آرامشی دارد سینه برادر، چه فتوحی می بخشد، چه اطمینانی جاری می کند.

انگار در آیینه سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماماً به او

تعلق پیدا کنی پیامبر موهای تو را از روی صورتت کنار زد، با دستهایش اشک چشمهایت را سترد،


 دو دستش را قاب صورتت کرد، بر چشمهای خیست بوسه زد و گفت:

 یک کلام بگو چه شده دخترکم! روشنای چشمم! گرمای دلم!

هق هق گریه به تو امان سخن گفتن نمی داد.

پیامبر یک دستش را به روی سینه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سینه فرو بنشاند

و دست دیگرش را زیر سرت و بعد لبهایش را گرم به روی لبهای لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد

و راه سخن گفتنت را بگشاید: حرف بزن میوه دلم ! تا جان از تن جدت رخت برنبسته حرف بزن!

قدری آرام گرفتی، چشمهای اشک آلودت را به پیامبر دوختی، لب برچیدی و گفتی: خواب دیدم!

خواب پریشان دیدم. دیدم که طوفان به پا شده است. طوفانی که دنیا را تیره و تاریک کرده است.

طوفانی که مرا و همه چیز را به این سو و آن سو پرت می کند.طوفانی که خانه ها را

از جا می کند و کوهها را متلاشی می کند، طوفانی که چشم به بنیان هستی دارد.

ناگهان در آن وا نفسا چشم من به درختی کهنسال افتاد و دلم به سویش پر کشید.

خودم را سخت به آن چسباندم

تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم. طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ریشه کن کرد

و من میان زمین و آسمان معلق ماندم. به شاخه ای محکم آویختم. و سخت به آن دو، دل بستم.

آن دو شاخه نیز با فاصله ای کوتاه از هم شکست و من حیران و وحشت زده و سرگردان از خواب پریدم ...

کلام تو به اینجا که رسید، بغض پیامبر ترکید. حالا او گریه می کرد و تو مبهوت و متحیر نگاهش می کردی.

بر دلت گذشت تعبیر این خواب مگر چیست که ...

پیامبر، سوال نپرسیده تو را در میان گریه پاسخ گفت:

- آن درخت کهنسال، جد توست عزیز دلم که به زودی تندباد اجل او را از پای درمی آورد

و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می نبدی و پس از مادر، دل به پدر،

آن شاخه دیگر خوش می کنی و پس از پدر، دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم،

ترک این جهان می گویند وتو را با یک دنیا مصیبت و غربت، تنها می گذارند.

اکنون که صدای گامهای دشمن، زمین را می لرزاند، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان،

خراش می اندازد، اکنون که صدای شیهه اسبها، بند دلت را پاره می کند، اکنون که هلهله و

هیاهوی سپاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیکتر می شود،

یک لحظه خواب کودکی ات را دوره می کنی و احساس می کنی که لحظه موعود نزدیک است

و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است.

چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی: بابا! زبانی که به یک گشوده شد،

چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک جاودانه و ماندگار.

از جا کنده می شوی، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی.

حسین، در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است. نه، انگار خوابیده است.

شمشیر را بر زمین عمود کرده،دو دست را بر قبضه شمشیر گره زده، پیشانی بر دست و قبضه نهاده

و نشسته به خواب رفته است.نه فریاد و هلهله دشمن، که آه سنگین تو او را از خواب می پراند

و چشمهای خسته اش را نگران تو می کند.

پیش از اینکه برادر به سنت همیشه خویش، پیش پای تو برخیزد، تو در مقابل او زانو می زنی،

دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی:

- می شنوی برادر!؟ این صدای هلهله دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود.

فرمانده مکارشان فریاد می زند: ای لشکر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید ...

حسین بازوان تو را به مهر در میان دستهایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس،

نگاه در نگاه تو می دوزد و زیر لب آنچنان که تو بشنوی زمزمه می کند:

- پیش پای تو پیامبر آمده بود. اینجا، به خواب من. و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است.

همان که تو الان خوابش را مرور می کردی؛ و فرمود که به نزد ما می آیی. به همین زودی.

و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس می کنی و

احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکافها بر تنها شاخه دست آویز تو رخ می نماید

و بی اختیار فریاد می کشی: وای بر من!

حسین، دو دستش را بر گونه های تو می گذارد، سرت را به سینه اش می فشارد

و در گوشت زمزمه می کند:

- وای بر تو نیست خواهرم! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی. صبور باش عزیز دلم!

چه آرامشی دارد سینه برادر، چه فتوحی می بخشد، چه اطمینانی جاری می کند.

انگار در آیینه سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است

تا تماماً به او تعلق پیدا کنی.تا دست از همه بشویی، تا یکه شناس او بشوی.

همه تکیه گاههای تو باید فرو بریزد، همه پیوندهای تو باید بریده شود

همه دست آویزهای تو باید بشکند،همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی،

فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.

تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای، با همه بزرگی ات پایش بایستی:

پیامبر دستش را لا به لای موهای تو فرو برد، تو را سخت تر به سینه فشرد،

با لبهایش موهایت را نوازش کرد و بوسید و گفت: حرف بزن زینبم! عزیز دلم! حرف بزن!

پدر گفت: بگو یک!

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.

کودکانه و شیرین گفتی: یک !

و پدر گفت: بگو دو

نگفتی!

پدر تکرار کرد: بگو دو دخترم.

نگفتی!

و در پی سومین بار، چشمهای معصومت را به پدر دوختی و

گفتی: بابا! زبانی که به یک گشوده شد،چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟

و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک جاودانه و ماندگار.

بایست بر سر حرفت زینب! که این هنوز اول عشق است.

ادامه مطلب


سال ششم هجرت بود كه تو پا به عرصه وجود گذاشتى اى نفر ششم پنج تن !
بیش از هر كس ، حسین از آمدنت خوشحال شد. دوید به سوى پدر و با خوشحالى فریاد كشید: ((پدر جان ! پدر جان ! خدا یك خواهر به من داده است !))
زهراى مرضیه گفت : ((على جان ! اسم دخترمان را چه بگذاریم ؟))
حضرت مرتضى پاسخ داد: ((نامگذارى فرزندانمان شایسته پدر شماست . من سبقت نمى گیرم از پیامبر در نامگذارى این دختر.))
پیامبر در سفر بود. وقتى كه بازگشت ، یكراست به خانه زهرا وارد شد، حتى پیش از ستردن گرد و غبار سفر، از دست و پا و صورت و سر.
پدر و مادرت گفتند كه براى نامگذارى عزیزمان چشم انتظار بازگشت شما بوده ایم .
پیامبر تو را چون جان شیرین ، در آغوش فشرد، بر گوشه لبهاى خندانت بوسه زد و گفت : ((نامگذارى این عزیز، كار خود خداست . من چشم انتظار اسم آسمانى او مى مانم .))
بلافاصله جبرئیل آمد و در حالیكه اشك در چشمهایش حلقه زده بود، اسم زینب را براى تو از آسمان آورد، اى زینت پدر! اى درخت زیباى معطر! پیامبر از جبرئیل سؤال كرد كه دلیل این غصه و گریه چیست ؟!
جبرئیل عرضه داشت : ((همه عمر در اندوه این دختر مى گریم كه در همه عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید.))
پیامبر گریست . زهرا و على گریستند. دو برادرت حسن و حسین گریه كردند و تو هم بغض كردى و لب برچیدى .
همچنانكه اكنون بغض ، راه گلویت را بسته است و منتظر بهانه اى تا رهایش كنى و قدرى آرام بگیرى . و این بهانه را حسین چه زود به دست مى دهد.

یا دهر اف لك من خلیل كم لك بالاشراق و الاءصیل

شب دهم محرم باشد، تو بر بالین سجاد، به تیمار نشسته باشى ، آسمان سنگینى كند و زمین چون جنین ، بى تاب در خویش بپیچد، جون غلام ابوذر، در كار تیز كردن شمشیر برادر باشد، و برادر در گوشه خیام ، زانو در بغل ، از فراق بگوید و از دست روزگار بنالد.
چه بهانه اى بهتر از این براى اینكه تو گریه ات را رها كنى و بغض فرو خفته چند ده ساله را به دامان این خیمه كوچك بریزى .
نمى خواهى حسین را از این حال غریب درآورى . حالى كه چشم به ابدیت دوخته است و غبار لباسش را براى رفتن مى تكاند. اما چاره نیست . بهترین پناه اشكهاى تو، همیشه آغوش حسین بوده است و تا هنوز این آغوش گشوده است باید در سایه سار آن پناه گرفت .
این قصه ، قصه اكنون نیست . به طفولیتى برمى گردد كه در آغوش هیچ كس ‍ آرام نمى گرفتى جز در بغل حسین . و در مقابل حیرت دیگران از مادر مى شنیدى كه : ((بى تابى اش همه از فراق حسین است . در آغوش ‍ حسین ، چه جاى گریستن ؟!))
اما اكنون فقط این آغوش حسین است كه جان مى دهد براى گریستن و تو آنقدر گریه مى كنى كه از هوش مى روى و حسین را نگران هستى خویش ‍ مى كنى .
حسین به صورتت آب مى پاشد و پیشانى ات را بوسه گاه لبهاى خویش ‍ مى كند. زنده مى شوى و نواى آرام بخش حسین را با گوش جانت مى شنوى كه :
آرام باش خواهرم ! صبورى كن تمام دلم ! مرگ ، سرنوشت محتوم اهل زمین است . حتى آسمانیان هم مى میرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نیست كسى زنده بماند. اوست كه مى آفریند، مى میراند و دوباره زنده مى كند، حیات مى بخشد و برمى انگیزد.
جد من كه از من برتر بود، زندگى را بدرود گفت . پدرم كه از من بهتر بود، با دنیا وداع كرد. مادرم و برادرم كه از من بهتر بودند، رخت خویش از این ورطه بیرون كشیدند. صبور باید بود، شكیبایى باید ورزید، حلم باید داشت ...

تو در همان بى خویشى به سخن درمى آیى كه :
برادرم ! تنها زیستنم ! تو پیامبرم بودى وقتى كه جان پیامبر از قفس تن پركشید. گرماى نفسهاى تو جاى مهر مادرى را پر مى كرد وقتى كه مادرمان با شهادت به عالم غیب پیوند خورد. تو پدر بودى براى من و حضور تو از جنس حضور پدر بود وقتى كه پرنده شوم یتیمى برگرد بام خانه مان مى گشت .
وقتى كه حسن رفت ، همگان مرا به حضور تو سر سلامتى مى دادند. اكنون این تنها تو نیستى كه مى روى ، این پیامبر من است كه مى رود، این زهراى من است ، این مرتضاى من است ، این مجتباى من است . این جان من است كه مى رود.
با رفتن تو گویى همه مى روند. اكنون عزاى یك قبیله بر دوش دل من است ، مصیبت تمام این سالها بر پشت من سنگینى مى كند. امروز عزاى مامضى تازه مى شود. كه تو بقیة الله منى ، تو تنها نشانه همه گذشتگانى و تنها پناه همه بازماندگان ...

حسین اگر بگذارد، حرفهاى تو با او تمامى ندارد. سرت را بر سینه مى فشارد و داروى تلخ صبر را جرعه جرعه در كامت مى ریزد:
خواهرم ! روشنى چشمم ! گرمى دلم ! مبادا بى تابى كنى ! مبادا روى بخراشى ! مبادا گریبان چاك دهى ! استوارى صبر از استقامت توست . حلم در كلاس تو درس مى خواند، بردبارى در محضر تو تلمذ مى كند، شكیبایى در دستهاى تو پرورش مى یابد و تسلیم و رضا دو كودكند كه از دامان تو زاده مى شوند و جهان پس از تو را سرمشق تعبد مى دهند.
راضى باش به رضاى خدا كه بى رضاى تو این كار، ممكن نمى شود.


منبع:

آفتاب در حجاب، سید مهدی شجاعی، پرتو اول





[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشتماه سال 1393 ] [ 07:13 ب.ظ ] [ . ]
درباره وبلاگ

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."شهیدچمران

هر کس مرا طلب کند، مرا می یابد هر کس مرا یافت، مرا می شناسد
هرکس مرا شناخت، مرا دوست می دارد و هر کس مرا دوست داشت، عاشق من می شود
و هر کس عاشق من شد، من عاشق او می شوم و هر کس من عاشقش بشوم، او را می کشم
و کسی که او را بکشم، بر من دیه اش واجب است و کسی که دیه اش بر من واجب شد،
پس خودم خون بهای او می شوم

jamandehtanha72@yahoo.com
نویسندگان
نظر سنجی
  • اگر زندگی این دکمه ها رو داشت ، کدام را انتخاب میکردی؟؟





  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب

    دریافت کد صلوات شمار

    دریافت کد موسیقی