تبلیغات
درحسرت وصال...

درحسرت وصال...
آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند. دکتر علی شریعتی

از درون خرابه‌های شام، صدای كودكی به گوش می‌رسید. همه آنهایی كه در میان اسرا بودند،

خوب می‌دانستند كه این صدای رقیه، دختر كوچك امام حسین (ع) است. او حالا از خواب بیدار شده بود

و سراغ پدرش را می‌گرفت. انگار كه خواب پدرش را دیده بود. یزید دستور داد سر امام حسین (ع) را به دختر

كوچك نشان دهند و او را ساكت كنند، اما وقتی حضرت رقیه (ع) و امام حسین ع باز هم به هم رسیدند،

اتفاق جانسوزی افتاد. * این بار، پدر در سوگ رقیه نشست چقدر بی‌تابی دخترم! این همه دلشكستگی چرا؟

مگر دست‌های كوچكت در امتداد نیایش عمه، تنها از خدا آمدن بابا را طلب نكرد؟ اینك آمده‌ام در ضیافت شبانه‌ات

و در آرامش خرابه‌ات. كوچك دلشكسته‌ام! پیش‌تر نیز با تو بودم و می‌دیدمت. شعله بر دامان و سوخته‌تر از خیمه

آه می‌كشیدی و در آمیزه خار و تاول، آبله و اشك، صحرای گردان را به امید سر پناهی می‌سپردی. مهربان دلشكسته‌ام!

صبور صمیمی! مسافر غریب و كوچك من! مگر نگفتی كه بابا كه آمد، آرام می‌گیرم. این همه ناآرامی چرا؟

مگر نگفتی بابا كه آمد سر بر دامانش می‌گذارم و می‌خوابم؟ نه ...، نه دختركم نخواب! می‌دانم اگر بخوابی،

دیگر عمه نمی‌خوابد. می‌دانم خواب تو، خواب همه را آشفته می‌كند. نه ... نخواب دخترم! دخترم!

بگذار لب‌های چوب خورده‌ام امشب میهمان بوسه‌ای باشد از پیشانی سنگ خورده‌ات؛ از گیسوی پریشان چنگ خورده‌ات؛

از شانه‌های معصوم تازیانه دیده‌ات؛ از صورت رنگ پریده سیلی خورده‌ات. بگذار امشب، مثل شب

آرامش تنور بر زانوان زهرا آسوده بخوابم. نه دخترم! نخواب! بگذار بابا بخوابد.

و چنین شد كه رقیه (س)، هنگامی كه سر پدر در آغوشش بود، جان سپرد

منبع:خبرگزاری فارس.


یک نیمه شب بهانه‌ی دلبر گرفت و بعد

قلبش به شوق روی پدر پر گرفت و بعد

 

اما نیامده ز سفر مهربان او

یعنی دوباره هم دل دختر گرفت و بعد

 

آنقدر لاله ریخت به راه مسافرش

تا خواب او تجلی باور گرفت و بعد

 

آخر رسید از سفر، اما سر پدر

سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

 

گرد و غبار از رخ مهمان مهربان

با اشک چشم و گوشه‌ی معجر گرفت و بعد

 

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت

طفلک سراغی از علی اصغر گرفت و بعد

 

از روزهای بی کسی اش گفت با پدر

یعنی نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:

 

خورشید من به مغرب گودال رفتی و

باران تیر و نیزه و خنجر گرفت و بعد

 

معراج رفتی از دل گودال قتلگاه

نیزه سر تو را به روی سر گرفت و بعد

 

دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کینه ای

بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد

 

اما دوباره فرصت جبران رسیده بود

یک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

 

جان داد در مقابل چشمان عمه اش

با بال های زخمی خود پر گرفت و بعد ...

یوسف رحیمی



مرحوم شیخ احمد كافى تعالى علیه فرمود: مرحوم سید هاشم رضوان اللّه تعالى علیه یكى از علماء بزرگ شیعه شام بود كه سه دخترداشته ، مى گوید یكى از دخترهایم خواب رفت یك شب بیدار شد صدا زد: بابا در شب بى بى رقیه را خواب دیدم . بى بى به من فرمود: دختر به بابات سیدهاشم بگو آب آمده در قبر من و بدن من نارحت است قبر مرا تعمیر كنید. بابا اعتنائى نكرد، مگر مى شود با یك خواب دست به قبر دختر امام حسین ع زد.
فردا شب دختر و سطى همین خواب را دید: باز بابا اعتنایى نكرد. شب سوم دختر كوچولوى سید این خواب را دید شب چهارم خود سید هاشم مى گوید خوابیده بودم یك وقت دیدم یك دختر كوچولو دارد مى آید این دختر از نظر سِنّى كوچك است اما آنقدر با اُبهت است باصولت و جلالت دارد مى آید رسید جلوى من به من فرمود سید هاشم مگر بچه هایت به تو نگفتند كه من ناراحتم قبر مرا تعمیر كن ؟
  گفت : من با وحشت از خواب پریدم رفتم والى شام را دیدم جریان را گفتم والى نامه نوشت به سلطان عبد الحمید، سلطان جواب نوشت براى والى كه ما جراءت نمى كنیم اجازه نبش قبر بدهیم به همین آقاى سید هاشم بگوئید خودش اگر جراءت مى كند قبر را نبش كند و بشكافد پائین برود قبر را تعمیر كند مادست نمى زنیم سید هاشم چند تا از علماى شیعه را دید، اینها حرم را قُرُقْ كردند، ضریح را كنار گذاشتند كلنگ به قبرزدند، مقدار كمى كه قبر را كندند آثار رطوبت پیدا شد، پائین تر رفتند، دیدند آب آمده در قبر بدن بى بى در كفن لاى آب افتاده ، سید هاشم رفت پائین دستهایش را برد زیر بدن این سه ساله ، بدن را با كفن از توى آبها آورد بیرون ، روى زانویش ‍ گذاشت ، آب قبر را كشیدند، نزدیك ظهر شد، بدن را گذاشتند در یك پارچه سفید نماز خواندند، غذا خوردند، دو مرتبه آمد بدن را گرفت روى دستش ، تا غروب اینها مشغول بودند، تا سه روز قبر را تعمیر كردند، و به جاى آب گُلاب مصرف مى كردند، و گِل درست مى كردند و قبر را مى ساختند، جلوگیرى از آن آبها شد و قبر ساخته شد، یك تكه پارچه دیگر سیدهاشم از خودش آورد، روى كفن انداخت ، بدن را برداشت ، در قبر گذارد. علماى شیعه مى گویند در این چند روز همه گریه مى كردند سید هاشم هم همینطور، اما روز سوم وقتى سید هاشم بدن را در قبر گذاشت و آمد بیرون دیگر داد مى زد گفتم سید هاشم چى شده چرا فریاد مى زنى ؟ گفت به خدا دیدم آنچه شنیده بودم ، این كلمه را بگویم امروز آتشت بزنم هِى داد مى زد رفقا به خدا دیدم آنچه شنیده بودم . گفتیم سید هاشم چه دیدى ؟ گفت به خدا وقتى این بدن را بردم در قبر دستم را از زیر بدن بیرون كشیدم یك مقدار گوشه كفن عقب رفت دیدم هنوز بدنش ‍ كبود و سیاه است ، هنوز جاى آن تازیانه ها روى بدن این سه ساله باقى است . 

 منبع:پایگاه جامع عاشورا

پاورقی

  نغمه هائى از بلبل بوستان حضرت مهدى عج ، ج 1، ص 29


ادامه مطلب

و می گرید غمش را نیمه جان آهسته ... آهسته
كنار تشت زر با خیزران آهسته ... آهسته

دو دست كوچكش بر می كشد دیباج را از تشت
نمایان می شود ماه نهان آهسته ... آهسته

چو خورشیدی كه سر بر می زند با شور و شیدایی
ز پشت پرده های آسمان آهسته ... آهسته

نگاهش می خورد پیوند با لبخند محزونی
كه می ریزد عقیق و ارغوان آهسته ... آهسته

میان تشت خون می لغزد انگشتان لرزانش
به روی گونه های مهربان آهسته ... آهسته

و می بوید چو گل های بهاری زلف خونین اش
و می ریزند با هم هردوان آهسته ... آهسته

نگاهش می رود سوی غروب و گرد اندوهی
كه می بارد به روی كاروان آهسته ... آهسته


نفس از سینه اش پر می كشد – پرواز بی برگشت-
به سمت وسعت رنگین كمان آهسته ... آهسته

شكوفا می شود در مقدمش دروازه های عرش
به آهنگ مفاتیح الجنان آهسته ... آهسته

و زینب می گدازد همچنان آهسته ... آهسته
و زینب می گدازد همچنان آهسته ... آهسته

سپیدنامه


از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها
دنیای خانه، روشن و زیبا غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها
آغوش می‌شوند سراپا غروب‌ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌ها
زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری‌ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

این‌جا پدر خرابه‌ی شام است، کوفه نیست
این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌است
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من
بابا ز راه می‌رسی آیا غروب‌ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزارسال هنوز اشک می‌چکد
از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها


اسماعیل امینی




برچسب ها: محرم،
[ جمعه نهم آبانماه سال 1393 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ . ]
درباره وبلاگ

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."شهیدچمران

هر کس مرا طلب کند، مرا می یابد هر کس مرا یافت، مرا می شناسد
هرکس مرا شناخت، مرا دوست می دارد و هر کس مرا دوست داشت، عاشق من می شود
و هر کس عاشق من شد، من عاشق او می شوم و هر کس من عاشقش بشوم، او را می کشم
و کسی که او را بکشم، بر من دیه اش واجب است و کسی که دیه اش بر من واجب شد،
پس خودم خون بهای او می شوم

jamandehtanha72@yahoo.com
نویسندگان
نظر سنجی
  • اگر زندگی این دکمه ها رو داشت ، کدام را انتخاب میکردی؟؟





  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب

    دریافت کد صلوات شمار

    دریافت کد موسیقی